عشقی که به پای تو ریخته بودم کشتی
تن من را از خود با خونآب زمانه شستی
من دگر هیچ ندارم در جهان هستی،اما
تو دگر درون دنیای خدا هم زشتـــی
|
عشقی که به پای تو ریخته بودم کشتی تن من را از خود با خونآب زمانه شستی من دگر هیچ ندارم در جهان هستی،اما تو دگر درون دنیای خدا هم زشتـــی + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
1 بعد از ظهر |
بمی دودی دمی از شرق جایی
خرامید و زمان ما ورق زد من و تو خسته صد صاله خواب طنین عشق ها را هم شفق زد بباید خاک میشد بهر رستن بروی سینه هامان سوز داغی طنین انتظار یک مشت فریاد صدای هی هی چوپان و زاغی زمین شد جای جایش رنگ و تزویر هوا ابر و مه و دود و ابابیل کنون ای مرد شرقی خیز از جا شده دیگر طراوت هم به سجیل چنین از شهر های با طراوت همان خاکستری از خون بر جاست قدم مگذار روی این لطافت که شاید نم نم آهی به پا خواست که از روی حسادت زندگیمان شده بازی خاک و رنگ و بوها همین بس یاد روزی بام گاهی شود افسانه ای ، خوابی ، صبوها دگر خوابی به چشمانم ندارم صلاح سرد و گرمم هم بدوشم( بدستم) روم سوی کدامین سو که دشمن ببردست عشق من ، روزی که مردم( خفتم) + نوشته شده توسط حجت پام در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت
2 بعد از ظهر |
تموم دنيا يه گل اونو ببو به من بگو که چرا هيچ پرنده اي نوک نميزنه اين گل و ؟ چون تموم اين گلا همش فقط دنياي مان پس جلوي هيچ کلاغی نبوسيم هيچ وقت يه گل و آخه گلا دل ندارن که کلاغا رو ببينن که عشق ناز اونارو هي نوک بزنن خراب کنن هوار کنن بدزدنو قول بزنن فرار کنن خراب کنن عشقشونو تباه کنن + نوشته شده توسط حجت پام در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت
7 بعد از ظهر |
این صفحه چرا خالیست؟
حیف نیست! بیا تا این خطوط موازی را که بهم نمیرسند با کلماتی شکسته و چند پاره خط خسته عقدشان کنیم و ربطشان دهیم در این گذر گاه زمان و فرار ثانیه ها، با ارابه ساخت حیوان متفکر، که از گرد تن های موجودات زنده گذشتگان ، که شاید روزی عاشق بوده اند ، در حرکتیم. شاید دو عاشقی که زمانی به هم نرسیده اند و حال زمانی که اکسیر وجودشان به تمنای جرقه ای ، با فریاد ،مارپیچ بختشان را میپیمایند ، روزی در تحول فتوسنتز، این وجودشان که در هوا غوطه ور است ، ثمره میوهای باشد و کمک رسان جوان بیماری شود و در قلب او اثر کند ، آنجاست که در پی معشوقه اش ، جهان را متحول میکند ، و او را مییابد. آیا توانایی این کار را در خود میبینی که حتی سلول های بدنت را عاشقش کنی؟ شاید روزی در تلو لو زمان و چرخه خزان ، سلولی از تو ، سلولی از عشقت را در آغوش کشد . پس تمام سلولهای بدنت را عاشقش کن. اما راه بهتری بیاب برای پیوستن چون طلای سیاه دوران ما از تک تک لکه های قلب هایی بوجود آمده اند که بویی از عشق نبرده اند. و این جهنم آنهاست سوختن + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت
8 بعد از ظهر |
دنباله رو قـلـمرو عـشــق هــســتـــم سرمسـت ز هر چه باده و می هستـم من زاده عشقم ، قلب من رنگین است از بـحـر هنـایـت ، آسمـان زریـن اســت + نوشته شده توسط حجت پام در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
0 قبل از ظهر |
آیا میدانی که جیر جیرک ها
همیشه حرف های نگفته ام را برایت میسرایند و باز وقتیکه چشم هایت را میبینم.......... حسی جز گفتن کلمه... ............... ندارم. آری دوستــــــــــــــــت دارم ......................................................................................................... کسی چه میداند؟! شاید عشق هم روزی به زیبایی کلامت بوده است ولی من خوب میدان تمام شعر هایم مدیون چشم های توست - آری مدیون تــــــــــــوست ........................................................................................................... جیر جیرک ها میخندند و جیر جیر میکنند و مرا آرامش میبخشند ولی هیچ یک نمیدانند که من جوجه ای هنایی هستم و هنا هم رنگ عشق است همان شبی که بندان اوست اسمها ، جاری خطبه ، همه در حال گوشند رقص ، دست در دست جای هیچ نگرانی نیست او مطعلق به توست ولی هنا رنگ خواهد داد به دست و بعد از رنگ گرفتن دست ، هنا را خواهی شســـــــت!!!!!!!!! ........................................................................................................... حس غریبی است نبودن تو در کنارم نداشتن تو که میماند سالیان سال تا آخرین نفس در یادم با من و من در زندگی یاد گرفتم عاشق شوم خوشحال شوم مشتاق شوم خسته شوم سفر کنم رویایی شوم فریاد بزنم اما هرگز یاد نگرفتم فراموشت کنم چون . .. ... .... مرا به سمفونی درون قلبت که ، زبان نگشوده دل میبرد گرفتار ساخته ای.............. ................................................................................................................ دل میتپد عمر میگذرد جسم میپوسد یاد ها زنده میمانند و عــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــق.................................... کاش زمان می ایستاد و حرکت هایش باعث از دست دادنت نمیشد.................................. + نوشته شده توسط حجت پام در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت
0 قبل از ظهر |
ببین چنین از باده خون مستم آخر خرد شد بشکست ستون استخانم سر آخر دود شد بر باد رفت تمام ثانیه هایم برادر.......... . . . و مردن را تولدی دوباره نامیده اتد .................. و قیصر امین پور هم رفت بدون بردن شعر هایش و حکایت غریبیست که بعد رفتن سپاسشان مینهیم و یاد میکنیم از آنان....... قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که آیینه شکست + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت
3 بعد از ظهر |
مروزار عشقیمه التاپسا گر بیگانه لر،
سوز عشقیم نن یانار جوللر .. سولار جول خانه لر، من ایچن او باده دن .. بیر جورعه گر یاریم ایچه، سین دیرار می جامسی.. تعتیل اولار می خانلر. + نوشته شده توسط حجت پام در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت
5 بعد از ظهر |
افتادن
از کدام سو؟ - جاذبه میداند و بام سقوط ندیدنی است گاه جاذبه آغوش میگشاید و به تمامی جذبت می کند گاه تو چشم میگشایی و جاذبه مجذوب تو میشود تا بامی دیگر و گاهی دیگر . کجاست بهمنی + نوشته شده توسط حجت پام در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت
6 بعد از ظهر |
بیایید واقع گرایانه به موضوعات بنگریم:......
بحث ها زیادند و رسیدن به تمامی آنها امکان پذیر نیست. ولی آیا بحث خود اسلام در باره این گونه مسایل چیست؟ چیز هایی هست که بهتر است تمامی سنین در باره آن ها اطلاع داشته باشند تا در گیر ابهامات بیخود و بی اساس نگردند زیرا اسلام، ظاهری نیست،اعتقادی و باور کردنی است،و اسلام تکمیل ترین دینهاست، یعنی برای موضوعی این چنین حیاطی چاره ای نیاندیشیده است؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! راه کار های زیادی در این دین مبین اسلام آمده است،که فهمیدنشان خالی از لطف نیست............ + نوشته شده توسط حجت پام در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت
3 بعد از ظهر |
دلی که بشکست توان سخن و کاری نیست
دیگر سخن از باده و مستانگی و ساغی نیست اینجاست که غم سکوت بشکسته ز بغض اما در شگفتم که چرا در دیده ام خاری نیست؟! آیینه نیز به واژه لعنت اخم میکند ، آری وای به دل که حرمت نشکست و در پی جوابی نیست پیاله ای ز شراب داغ نوشانده اند به من دیر گاهی است که در پژواک صدایم دگر آهی نیست کرده اند یک کشتزار پنبه را در گوش چشم دیگر سخنی برای شعـر ها کافـــی نـیـســت می روم با قایق سهراب پشت در یا ها اینجا برای جستن حول مفهوم عشق جایی نیست + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت
5 بعد از ظهر |
گاهی چند ماهی در اوج دلم موج میزند من را به انتهای شبی سوق میدهد ناقوس کلیسای دلم سـسـت گشتـه باز یوسف سلام تکبر به یعقوب میدهد مـــرا به کـوچـه باغ عـشق رهـم دهـــــیـد دیریست حسی شیطانی به دلم چنگ میزند من را نـهــی نـمـوده انـد از کـــاری آدم به وسوسه چه؟! گاز به آن سیب میزند؟ جایی که راهــی بـــرای رسیـدن نـیـسـت آن کـیـسـت که برای من چـــراغ میدهد؟ کوشـــش برای رسـیـدن بـــه وصـــــــال مانند کشتی نوح است ، به آب میرسد موسی عصایش مار شد،کسی را بخورد؟ قومش چرا که آوای کشتار سر میدهد؟ آری این روح خداســت که فریـاد مــیــزنــد انسان برای چه بوسه بر خـاک مـیــزند؟ علـی آمــد راهــش نــشـان داد و برفــــت جز صراط او همه راه ها به بیراهه میرود مــن فــقــط مــصــرعی بــرای خــــود دارم احسـاس شعـر ها را ادامـه مـیـدهد حــــرف هـای من فــقــط شعـار نیــســت، عشقم به پای این کلمات جان میدهد + نوشته شده توسط حجت پام در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت
5 بعد از ظهر |
صورت یارم چیست؟
سیرتش آبی نیست! تهمت عشق ربایی میزند پاکیم را او به کاهی میدهد عشق را سوزاند با جامش،دلم زین بدن را داد راهی مشکلم صورتک را داد او روی رخش مضحکه کرد عشق را با عاشقش سوز این دل را ندید و گفت چیست؟ عاشقی یک راه بی پایان نیست؟! من نمیدانم چرا اینگونه شد؟ عشق من با عاشقش بیگانه شد! رفت عاشق عاقبت یک جای دور از چنین بازی صورتکهایی بدور او برای خود دگر عاشق نبود ناخدای کشتیش کشتی ربود + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت
8 بعد از ظهر |
فال میگویم از همه تشبیه و آه و آشنا
از همه افسانه ی اندوه توی قصه ها از دل پیر جوانی کز شکستن سیر شد بارها ، بار دگر این روز ها تقسیر شد من نمیگویم چرا سیگار بر دستش گرفت! بارها تک سرفه ها احوال جانش را گرفت او برای خود شکست و عاشقی تقسیر کرد عشق را خنجر نمود و قلب خود را سیر کرد سوخت آن گل بوتهی ساز و طنین انتظار عاقبت لبریز شد صبر و قرار و اختیار قلب او از ظلم و جور این زمان دلگیر شد صبح روز بعد ، دگر بار از تپیدن سیر شد. + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
ماکو منیم جانیم دیر جییریم دیر ماکو منیم تورپاغیم دیر شانیم دیر ماکو منیم آدیم دیر وطنیم دیر ماکو منیم سوزوم دیر نفسیم دیر واریم سنه قوربان اولسون دیرییم منیم شانیم می بارداغیم وطنیم ماکو دیین دیللره ناز ادریم ایفتیخاریم قیه داغا دییریم ایلاتینا نوچر چیلیخ ادریم تا ساغ اولسون ماکو سون اورهلر میللتینه شهرینه ده یار اولسون من دمیرم شاعیرم . دیوانییم ماکویا من شعر دمیرم . شاتیرم تندیریمین ایسسیسینین خاطیری من یازیرام میلتیمین آدینی + نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت
11 قبل از ظهر |
دیروزمان را سوزاندیم برای امروز... امروزمان را سوزاندیم برای فردا... و فردایمان دیروزی دگر!!
میخواهم این چنین نباشم و با حیوانات چهار پا فرق داشته باشم آخر انسانهای این دوره زمانه مانند حیوانات به دنبال شکم و استراحت و ارزای خود هستند و یا کارهایی از مشتقات آنها و هیچ وجه دیگری که نشان دهنده انسانیت آنها باشد ندارند. فکر و کمک به هم نوع دیگر جان داده و در انتهای کوچه های تنهایی در کنار همان درخت پیر خشکیده کاش این وجه تمایز فکر را هم نداشتیم تا اقلا آن را برای کارهایی که ضد هم نوع خود باشد به کار نمیبردیم آری تازه ارزش این جهان را اندکی درک کرده ام چون در گیر و دار تنهایی اسیر بودم چند صباحی را خلوت کردم و پی در پی اندیشیدم تا که به مقصود رسیدم به قبرستان گذر کردم صباحی شنیدم ناله و افغان و آهی شنیدم کله با خاک میگفت که این دنیا نمی ارزد به کاهی وقت ندارم باید دوباره به کنار تنهاییم باز گردم که او هم اکنون در فکر اندیشه های من است کاش قدرت درک منطق زندگی را داشت تا از فرط پر بودن سخن در قلویم برایش فریاد ها از درون دلم میزدم تا درد هایم کاهش میافت از این دنیای وارونه................................. وقت تنگ است باید بدون هیچ کلام دیگری بروم........ وقت تنگ است............... زندگی و گذر زمان.................. و آخرین سوال در مغزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا من کیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟من کیستم؟ ؟کیستم؟ ؟ + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت
9 بعد از ظهر |
شاعرم شعر نمیگویم من عــالــمـــم عــلــم نــمــی پــویـــم مــن شــعــــر مــــن ایــــن چـــنــــد خــــط پــــاره اســــت
دل مـــــــــــــــن ســــــــــحـــــــــر هــــــــــــمـــــــــــــان دیـــــــــوانـــــــــه اســـــــــــــــت + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
توي دنيا عاشقا چه بي كسن .. عاشقا عاقبتش خار و خسـن .. اينـا رو گفتم برات تا بـــدوني .. عاشقي خيلي خطرنــــــــاكه حسن........... + نوشته شده توسط حجت پام در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت
9 بعد از ظهر |
چه کسی گفته که موی بلند نشانه تزلزل ایمان است؟ مگر نه اینکه شخصیت هر فرد در گرو رفتار و کردار است؟ و در مملکتی که انرژیش نفت و گاز است مجاهدانش همه سبیلله است دین و مکتبش همه قرآن است چرا که بی خردی طنین انداز است؟ همه میگویند راه خمینی وار است و هیچ کس در این پندار نیست که این است های بالا برای درست بودن قافیه و شرح گفتار است ولی آیا هست کسی که از ته دل بگوید جانم فدای این خاک است؟ آخر همه جیب های پر میخواهند و شخصیت در خرج کردن بی مقدار است حالا هم که میگویند! این انقلاب برای ما چه کار کرده است؟ و خوب گفت خمینی که: این مملکت برای مردان است روحش شاد ولی بعد او معیار ها تغییر کرده است و مردانگی چیز دیگر است. آری چشم و دل بشور و بنگر که اینجا ایران است + نوشته شده توسط حجت پام در یکشنبه بیستم خرداد 1386 و ساعت
5 بعد از ظهر |
امیدم سوخت و خاکستر شد چنین سـان وجودم گشت مـایه ای بیـخـود چنین سان کدامین لـــعـــن و نفرین بر خـوبـــیــــم را فرستادی به اعماق وجودم گو چنین سان ز شـــهر عـاقــلان بــیــرون فکنــــــــــدی وجــــــودم را وجــــــــودم را چنین سان اگر بودم جـوانـی چــســت و چــــابـــــک بـبـیـن با من چــه هــا کــردی چنین سان مرا در وادی افسون گران دیوانه کـــردی تـن مـن را چــو گــل صـــد پـــاره کـــردی شــقــایــــق را برایــم در خـــیــــالــــــم چـــو دیـــــو قــصــه هــــا آواره کــــردی دگـر معشــوقــه ای جـــز شـــب نــدارم بـــگـو بــر مـن چـه هـا کـردی چنین سان ســزای عــاشــقــی آخــر چــنــیــن بـود کــه بر گــورم نــوشــتــی تــو ســــکــــوتــــت را چنین سان پام + نوشته شده توسط حجت پام در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت
7 بعد از ظهر |
مملکت همان ايران است رهبرش،رهبر مستضعفان جهان است دولتش ،دولت امام زمان است دانشگاهش،ستاره باران است ؟؟؟؟؟؟؟؟ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ جايگاه نخبگانش،زندان است قوت اغلب مردم،فقط نان است دارالخلافه،تهران است برای چه؟ فرياد،نشانه ي کافران است چه کسی گفته که؟ سکوت،وظيفه ي مسلمان است آری شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است و در جهانی که عصر،عصر حکومت حيوان است دوره،دوره ي ارزاني انسان است آنچه بهايي ندارد،جان است و میگویند که: دوره دوره بحران است اما هر کسی که کار کند لقبش علف خوار است مخ زنی هم که کار مردان است! نشانه آدمیت به تیپ و قیمت و دینار ولی هستند کسانی که کارشان همانند مردان است اگر بگذارند رجایی وار است ولی چرا فحش... سزای این مردان است؟ چون که عقلمان در چشم و گفتار است! اگر چشم باز کنی هوا مه و دود و باد و باران است پس چگونه دانستی که فلانی خراب و نادان است؟ اینجا که گرگ برای سگ گله همچو داماد است آری با چشم باز بنگر که اینجا ایران است ............این.....ج......ا.........
+ نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت
8 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط حجت پام در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت
9 بعد از ظهر |
گدایان بحر روزی خویش طفلشان را کور میخواهند
دکتران نیز همه را مهجور میخواهند مرده شوران راضیند به مردن مردم
بنازم به مطربان که همه را مسرور میخواهند + نوشته شده توسط حجت پام در شنبه پنجم خرداد 1386 و ساعت
6 بعد از ظهر |
از آه بخشکانم آب همه دریا را از اشک کنم دریا روی همه صحرا را از مدرسه و از درس کی چاره شود دردم ساز و دف و نی خوشتر دل داده و شیدا را در خیل همه یاران همراز نمیجویم نه زاهد روحانی نه شاهد زیبا را می گر چه حرام آمد در دین مسلمانی در باده کشی پویم آیین مسیحا را از درد و دل عاشق کي چاره شود دردم مي ميخورم و خوشخال دارم چو محسا را + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت
10 بعد از ظهر |
بنام خدا بدون کلام اضافی میخواهم با شما که خود نیز از قوم شما هستم درد و دل کنم. این روزها در رسانه های جمعی صحبت از جنگ و بیداد و طغیانگری است. یکی عراق را به تاراج می برد و دیگری ریشه در خاک های پرگوهر افغانستان برای کشت خشخاش و ... تنیده است. با فرهنگ مردم هند بازی می شود و به ترکیه هم قولهای پیوستن به بازارهای اروپائی و اجتماعات اروپائی داده میشود. از خلیج فارس که عربی می شود بگویم یا اینکه از روسیة فرصت طلب و حیله گر که تا آب بین ایران و کشورهای دیگر را گل آلود میبیند.باز طبق معمول طور ماهی گیری خود را به آب میاندازد. از جوانانی که در درون این خاکمان با مصرف مواد مخدر پرپر میشوند بگویم یا از سلطة افکار غربی مد روز بودنمان. آخر درد دل خود را به که بگویم ... از طرف شرق در افغانستان لانه دارند و برای کشت محصول های مخدر از دانش هستهای نیز استفاده مینمایند و ما را برای دستیابی صلح آمیز به انرژی هستهای، برای مصرف در کارهای صلح آمیز محکوم میکنند. خود، عراق را به ویرانه ای تبدیل کرده اند که جای پای خود را محکم تر کنند و افراد اخلالگر را تا دندان مسلح میکنند همانگونه که حتی خود در کشور خود برای گرفتن بودجه بیشتر (برای صرف کارهای خود) در ادارة مبارزه با تروریست و بمب گذاری، بمب هایی در خاک خود منفجر مینمایند تا این بودجه را به دست آورند. و میگویند که ما قصدمان در عراق مبارزه با اخلالگران است. ولی کسی نیست بگوید تو که به مردم خود رحم نمیکنی چطور میخواهی به مردم کشور دیگر کمک کنی؟ با صرف هزینه های زیاد ایران را به باطلاق مواد مخدر دچار کردهاند. از مرز افغانستان بوسیلة دست های بیگانه وارد میکنند و در مرزهای غربی مستقر شدهاند که این مواد آتش زا (کراک ـ شیشه ـ هشیش و ...) که به جان و روح جوانان تنیده میشود ... به کشورهای اروپائی وارد نگردند. گروهک های تروریستی در زاهدان تشکیل میدهند و آنها را آموزش میدهند و از این طرف افکار جامعه را بوسیلة افرادی که در دست دارند به انحنا میکشانند. برای فرار یکی از زندان، همة ذهنها را معطوف این موضوع میکنند و کارهای خود را بی سر و صدا عملی میکنند. میخواهم فریاد بکشم که این همان خاکی است که خونها برای آن ریخته شده و چه کسانی که برای حفظ آن جان داده اند. اینان وقتی که فهمیدهاند نمیتوان با جامعة ایران و ملت ایران مستقیماً وارد جنگ شد از طرقهای دیگر وارد شده اند و جوانان ما را بوسیلة مواد مخدر به باطلاق مرگ میکشانند. میخواهم کور شوم و این هرج و مرج واهی را بین مسلمانان نبینم. آخر من نمیدانم یکی عاشق علی (ع) است و دیگری او را قبول ندارد. اما این چه ربطی به بیگانه شدن با یکدیگر دارد. مگر این چنین نیست که دین ما آخرت ما را میسازد. پس در آرامش هر کسی برای آخرت خود، توشة خود را جمع کند. به خدا این اختلاف ها را دست های بیگانه میسازد. راه را باید خمینی وار پیش بریم. من نه ایثار گر هستم و نه بسیجی، نه خاک پای فرزند شهید میتوانم باشم و نه میتوانم درد تنهایی او را درک کنم و پشتوانهای نداشته باشم و نه عضو رنج کشیدهای از این جامعه هستم. نه میتوانم مانند رجائی باشم و مانند خاک، پاک و نه مانند چمران مانند علی (ع) حرکت کنم. اما دلی پردرد از این جامعه دارم، من هم میخواهم فدای خاک پای افراد پاک این جامعه شوم اما چگونه؟ افرادی در بین ماها پرپر میشوند و کسانی در خفا. جویای دانشند و هر روز غوطه ور در مواد مخدر. حالا بعضی از دوستان خود من هم کراک میکشند. این بیماری همه گیر شده است. یعنی بعد از 9 ماه مصرف اگر دست فرد را بکشی از جایش در میرود. بعد از 2 سال، قالب بدن سرجای خود است ولی داخل بدن، پوک مانند پفک. این حملة واقعی است که موفق شدهاند. ورزشکار را به تودة تباهی کشانده اند. چه گلهایی که پرپر نشده اند. دیگر بمب هسته ای و شیمیایی چه کار میتواند بکند. آیا این خود بدتر از بمب اتمی نیست که در بین ما منفجر شده باشد. اینجا بحث، بحث سلطة فرهنگی است. بحث، بحث تغییر عقیده هاست. جنگ داخلی و سلطه بر بهشت این دنیا یعنی ایران زمین. آنها میدانند که فرزندان ایران زادة سنگند و دلی چون شیر دارند. ذهنی قوی و روحی پاک ـ پس باید اول این توانایی ها را از بین ببرند، بعد ... افکارشان را بتوانند دیکته کنند و منابع ما را به تاراج ببرند. با سرمایهای فراوان تکثیر CDهای مستعجل را آغاز میکنند. آن روحیة پاک ایرانی بودن را ذره ذره از بین میبرند. در چند سال پیش جوان نمیخواست که بزرگترش بفهمد که او سیگار میکشد اما حالا همان جوان از بزرگتر خود آتشی برای روشن کردن سیگار درخواست میکند. دیگر در خیابان ها زدن حرف های رکیک عادی شده است. به ناموس دیگران مینگرند و اگر کسی به ناموس آنها نظری بیندازد مانند طوفان میخروشند. عزیزان، هر عملی را بازخورد همان عملی است برخلاف آن در آینده و در زندگی خودمان ـ پس بیائید آیندة خود را با پاک بودن خود، تضمین نمائیم و به خلوص نیت ایرانیان و اصل ایرانی بودنمان باز گردیم. مگر محمد (ص) نگفته است که هرچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند. و هرچه را برای خود نمیپسندی برای دیگران هم مپسند: راه هموار است و زیرش دام ها قــطــحی مـعــــنا مــیــان نـام ها راه ها و نام ها چون دام هاســت لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست حال دوستان بیائید کمی دربارة این موضوعات تفکر کنیم که تفکر هم خود عبادت است ... من هدفم از نوشتن این مطالب تخلیة افکار درونیم بود. پس از کسانی که افکار و عقاید غلط را بین جوانان ما گسترش میدهند، (خواسته یا ناخواسته) بخواهیم که دست از کارهای این چنینی بردارند. ما ها زادة سنگیم و پنجه در چنگال آتش داریم ... + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
1 بعد از ظهر |
I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight I've never seen you shine so bright you were amazing I've never seen so many people want to be there by your side And when you turned to me and smiled it took my breath away And I have never had such a feeling such a feeling Of complete and utter love, as I do tonight The lady in red is dancing with me Cheek to cheek There's nobody here It's just you and me It's where I wanna be But I hardly know this beauty by my side I'll never forget the way you look tonightI never will forget the way you look tonight The lady in red My lady in red My Lady in red My lady in red I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight I've never seen you shine so bright you were amazing I've never seen so many people want to be there by your side And when you turned to me and smiled it took my breath away And I have never had such a feeling such a feeling Of complete and utter love, as I do tonight The lady in red is dancing with me Cheek to cheek There's nobody here It's just you and me It's where I wanna be But I hardly know this beauty by my side I'll never forget the way you look tonight I never will forget the way you look tonight The lady in red My lady in red My Lady in red My lady in red I love you + نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
مـن به تــو دل دادم و تـو انگار نه انگار که چرا مـن دلــتنگم
من به تو یک بوسه و تو انگار نه انگار که چـرا مـن میسوزم
من به تو عادت دارم و تو انگار نه انگار که چرا من غـمگینم
من به تو یـک لـبخند و تـو انگار نه انگار که چـرا مـن گریانم
من به تو جان دادم و تو انگار نه انگار که چـرا من بی جانم
من به تـو روحـم را و تو انگار نه انگار که چرا مـن بی روحم
مـن به تـو تـن دادم و تـو انگار نه انگار که چـرا مـن تـنهایـم
من به تو خوابـم را و تو انگار نه انگار که چرا مـن بی خوابم
من به تو دینم را، ایمانم را، چشمانم را، و تو انگار نه انگار...
+ نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
+ نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
2 بعد از ظهر |
روزی که دلم در پی ات افتاد آوار بلا بر سرش افتاد
+ نوشته شده توسط حجت پام در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
12 بعد از ظهر |
|
|